
من این روزا یه حال دیگه ای دارم..
.همیشه هیچ وقت این طور نبودم ...
همیشه نیمه خالی رو میدیدم ..
به فکر نیمه های پر نبودم..
ادامه مطلب ...
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:
«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنیم.»
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است.
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مىشد هیجان هم بالا مىرفت. همه پیش خود فکر مىکردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
روزی در جنگلی کلاغی در تمامی طول روز بر روی شاخه درختی نشسته بود و هیچ کاری انجام نمی داد. خرگوش کوچکی او را دید و از او پرسید: "آیا من هم می توانم مانند تو تمام روز را در گوشه ای بنشینم و هیچ کاری انجام ندهم؟". کلاغ پاسخ داد: "البته، چرا نه". خرگوش هم زیر همان درخت نشست و استراحت خود را آغاز کرد. ناگهان سرو کله روباهی پیدا شد. روباه پرید و خرگوش را گرفت و خورد. نتیجه: برای اینکه بتوانی بنشینی و هیچ کاری انجام ندهی، باید در جایگاه بالایی قرار داشته باشی |

زمستان بسیار سختی بود. آن قدر سرد بود که برخی از
حیوانات جنگل یخ زده بودند. برخی حیوانات که گروهی زندگی می کردند دور هم جمع شده بودند زیرا با این روش می توانستند بهتر خود را گرم کنند و خود را از مرگ حتمی نجات دهند. خارپشت ها هم خواستند از این روش استفاده کنند اما با خارهایشان یکدیگر را زخمی می کردند. باید تصمیم می گرفتند؛ یا خارهای دوستان را تحمل کنند یا از سرما یخ بزنند.
خارپشت ها آموختند که زخم های کوچک ناشی از همزیستی را بپذیرند چون گرمای وجود دوستانشان مهمتر بود و این چنین بود که توانستند زنده بمانند.
کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کمکم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آیندهاش بکند . پسر هم مثل تقریباً بقیه همسن و سالانش واقعاً نمیدانست که چه چیزى از زندگى میخواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت. " من پشت در پنهان میشوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز برمیدارد" کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت:
" خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد |

متن حکایت
در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد. بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد.
این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد. سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت. گربه هم مرد. راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند.
سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت درباره ی «اهمیت بستن گربه».
نتیجه گیری سازمانی:
خیلی از هنجار ها و قواعد سازمانی این گونه شکل می گیرند. در مدیریت و بررسی مسائل سازمانی، ماهیت و فلسفه کار را تعریف و روشن سازید و زوائد، موانع و بازدارنده های خلاقیت و نوآوری را حذف کنید.هیچگاه نگویید از قبل این رویه تعریف شده وباید همینطور ادامه پیدا کند بلکه بدنبال بازنگری وبهبود روشهای انجام کار وتغییر سخت است ولی برای بقاءدر این دنیای سریع رقابت ضروری است